خرید بک لینک
روز قشنگی بود. (اینو ظهر نوشتم، الان که میخوام ادامه بدم ، باید بگم روز قشنگ و کاملی بود)فرسو و لا اینا اسباب کشی کردن ، رفتن یه خونه خیلی قدیمی و عجیب که ویلایی و دو طبقهست. از همونایی که حوض و حیاط خلوت و پله توی خونه داره. باحال و هیجان انگیز بود در اولین نگاه ، خیلی خسته و درب و داغون بودن. یه

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 23:06

بهترین نوع سرماخوردگی ، سرماخوردگی بدون گلو درده.

شما تب می کنی ، لرز می کنی،میری زیر پتو و BYE EVERYBODY.

ممکنه با خودتون فکر کنید پتو که همیشه خوبه و بله ، هیچ شکی در این نیست اما زمانی که لرز می کنید ، اون زیبایی ، دوچندان میشه.

البته ناگفته نماند که من تو همین دو سه ماه اخیر انواع سرماخوردگی رو تجربه و لمس کردم و تبدیل به یه بید نلرز شدم.

چندتا نکته دیگه هم بود که یادم نیست. 


برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:33

چه خوب که رفتم.دلم تنگ شده بود. فطای مهربون رو دیدم یهو گفت وااای اگه چشماتو نمی دیدم ، نمیشناختم.همه از کل سال میگفتن و کارهایی که انجام دادن. یه قسمت خیلی جالب بود با عنوان "کلمه ها برای اذیت کردن ، نیستند" اونم به این شکل بود که یه قلب مقوایی رو میدید دست بچه ها هرچی فحش بلد هستن ، می ن

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:33

آلیس: ممکنه به من بگویی از کدام طرف باید بروم ؟ 

گربه: کاملن بستگی دارد کجا بخواهی بروی.

آلیس:کجایش  خیلی مهم نیست.

گربه: پس طرفش هم مهم نیست.

آلیس برای توضیح گفت: فقط اینکه به جایی برسم.

گربه جواب داد: راه که بری حتمن به جایی می رسی.


برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 4:46

صبح که خواستم برم یکم شک داشتم ، وقتی رسیدم دم در ، خیلی بیشتر.گفتم ببین میتونی همین الان بری و کلن فکر نکنی ، یکم راه بری تو خیابونا بعد برگردی و به روی خودت هم نیاری یا اینکه مثل تابستون یکی دوسال پیش بری و مواجه بشی ، که خب رفتم و جالب ترین نکته این بود که خیلی ریلکس و آروم بودم. یعنی میدیدم تفاو

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 19:13

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 19:13

دیوار هارو رنگ کردن. آبی بنفش. 

من یکم بَشاش تر بودم ، مشکل حل بود.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33

today was awesome 

<=

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33

     یه چراغ قوه داشتم تو پاتختیم ، برای اینکار. البته هیچ وقت در این حد حرفه نشدم.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33

فردا اختتامیهست. برام کارت مهمان جور کرده بود ، امروز خواستم برم که نرفتم. احتمالن فردا.ورکشاپ داشت ساعت شش.امروز از اتوبان مدرس میومدیم ، درخت هارو  هرس کرده بودن. معرکه بود. معررررکه. خیلی زیبا بود. دلم میخواست راه برم اونجا.

دلم بدجوری سفر میخواد. خزیدن تو کیسه خواب و سرما و کوله پشتی سبزه. تو عید همه جا شلوغه ، تور خوبی هم ندیدم. دلم برای سپیمهر تنگ شده. باید موهامو کوتاه کنم. آرایشگری که می رفتم پیشش ، حامله شده ، بقیه هم گند میزنن. 

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33

In her mouing, in her griefDon't you miss the wayThat she brushed her heavy hairOh and la la la la laاین آهنگ Cocorosie رو که گوش می دادم ، یه جاهایی بود که به فارسی یه چیزایی می گفت. اول فکر کردم که خب حتمن یه ورژن دیگهست یا یه چیزی توهمون مایه ها که الان فهمیدم اصل آهنگ ، همونه. قشنگه.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33


شما که زیبائید تا مردان


زیبایی را بستایند


و هر مردی که به راهی می شتابد


جادویی لبخندی از شماست


و هر مرد در آزادگی خویش


به زنجیر زرین عشقی ست پای بست


عشق تان را به ما دهید


شما که عشق تان زندگی ست!


و خشم تان را به دشمنان ما


شما که خشم تان مرگ است. 


احمد شاملو

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33

رفتم ، بدک نبود. صبح یکی پرسید امروز کیه ؟ و بله جواب پارسه بود. انقلاب خیلی قشنگ بود.مثل همیشه.یه دفتر A5 گرفتم. از همونایی که عمودی سیمی شده. از سال پیش می خواستم از اون اسکچ بوک های سیمی نشده بزرگ بگیرم ، گذاشتم به عنوان جایزه. هر موقع که فکر کردم در اون حد کارام خوب شده که وارد یه دفتر اون شکلی بشه، اون موقع میگیرم. امروز البته یدونه رو دیدم که عکس گل های آفتابگردون ونگ گوگ روش بود و جدن یه لحظه وسوسه شدم بگیرمش. اما سر قولم به خودم موندم.صبح تو مترو یه خانمی داشت لیف های نمیدونم چی چی می فروخت ، چشماش گیج خواب بود. اکشن فیگورها رو چیدم تو دو طبقه اول کتابخونه بزرگه. خیلی خوب شده. خیلی دوستشون دارم. رسمن گنجینه من هستن اینا.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 1:33

دو سه تا دیگه جا گذاشتم. 

چرا زمان انقدر زود می گذره ؟؟

یکی دو ماه پیش دیر تر ساعت چهار می شد.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

یه پسره تو ایستگاه تئاتر شهر خودشو پرت کرد. دیروز. الان فهمیدم. به کجا رسیده بود که خودشو پرت کرد جلو مترو ؟ آخراش داشت به چی فکر میکرد؟ حالم بده.دلم میخواد بهش /بهشون بگم همه چی درست میشه، اینکارو نکنید.هرچقدرم که چرند باشه. احساس بازمانده هارو دارم. 

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

دف زده بود : امروز ۱۰ اسفند  تولد اخوان ثالث ، عمران صلاحی ، وینسنت مینلی  وداع با لامارتین ، یاشار کمالاخوان ثالث خونهش رو به رو خونه ما بود. نشر قطره در واقع. بعد زدن خرابش کردن نشر قطره رفت تو کوچه خورشید. روزی که داشت خراب می شد دیواراش ، یادگاری و نوشته های بچه های نشر رو میشد دید...یادمه خیلی ناراحت بودم. خونه کناریش هم خراب شد. حیاط داشت و حوض و یه پیرزن. خیلی قشنگ بود. وسایل اسکیشون کنار گلدونای شمعدونی بود. اون روزا، بهترین روزا بودن.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

NO JOKES ABOUT MY NAME

:-"

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

خانم برخواه ، شاهد تغییراتی در رفتار شما هستم.احسنت.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

مقداد باقرزاده ، معلم  یا به قول شاگرد هایش ، آموزگار یکی از روستاهای محروم  کشورمونه. روستای آیرقایه ، نقطه صفر مرزی ایران و ترکمنستان.چهرهش رو می بینی چقدر دوست داشتنیه؟ چند وقت پیش ، عکسش رو به عنوان آموزگار نمونه دیدم و پی ماجرا رو گرفتم. این آدما منو خوشحال میکنن ، یعنی امیدوارم میکنن. یه طرح لبخند نوروزی داشت. خیلی تکراری و خوب بود. این اولین عکسی هست که آپلود شده تو این وبلاگ. دلم نیومد عکسش رو نذارم.@mbs.counselor اینم پیج اینستاگرامش.مقداد باقرزاده ، خیلی ماه و دوست داشتنی هستی. امیدوارم شاد شاد شاد باشی. 

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

بابی فارل عجب صدایی داره. 

راسپوتین یه دهقان روسی بوده که راه پیدا میکنه به دربار.

تو کتاب فرنی و زویی هم یه دهقان روس بود. اصل کاری.

Oh, those Russians

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 3:52

راننده اسنپ و مترو بودن شغل باحالیه. مترو که خب خوبیش ، ندیدن آدم ها تا حد ممکنه و اسنپ هم دیدن آدم های مختلف. Arrival رو دیدم. ده دقیقه آخرش خیلی خوب بود. اوج فیلم بود.Manchester by the sea هم تو نوبته. الان دارم فصل چهار شرلوک رو میبینم. برای اخر هفته یکم هیجان زدهم. وقتایی که از کلاس میام نون میگیرم بعد دیگه نونوایی منو میشناسه. لبخند میزنه. با خودش میگه این کله قرمزه اومد پی بربریش. از دم دف که رد میشم ، اتفاق های مهم هر روز رو پرینت شده میزنه پشت شیشهش. امروز هشت اسفند ، نخستین جایزه اسکار سینمای ایران ، زادروز ویکتورهوگو و امیرحسین آریان پور  و وداع باغلامحسین بنانعه.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:08

"لوییس تگت وارد اجتماع میشود یا بیست و دوم تولدم بود"دارم دچار بحران بزرگی میشم. نمیخوام بزرگ شم.یکی دو شب پیش یاد روزایی افتادم که با موربید میرفتیم لاله. دوران طلایی.گفت دیگه نمیشه مثل اون موقع ها بیخیال باشیم چون آینده بهمون نزدیکه. شبش گریه کردم عین چی. نت نداشتم بنویسم. درآستانه بزرگ شدن ، با بی توجهی مذکر های اطرافم دارم مواجه میشم. خب جدی که نیست اما من از ندونستن و دونستن هم زمان رنج میبرم.دارم پترسون میببینم. دیشب هم لالالند رو دیدم و پایانش یکم بد بود دیگه. گلشیفته واقعن خوشگله. جارموش هم که کارش درسته. بین این همه چیز های نه چندان خوب در آستانه بزرگ شدن ، سپیمهر بهم گفت جمعه هم رو ببینیم. اونقدر خوشحال شدم که حد نداره. آدم مهربون فهمیده مهربون فهمیده مهربون فهمیده. بعضی از آدما شعرن. به تقلید از مسا.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

تنها چیزی که میخوام بغله. همه میگن بغل میخوان اما زر میزنن. من واقعی میخوام و منظورم هم جنس مخالف نیست. منظورم بغله. مثل بغل باب تو فایت کلاب که مجبور بودی خودتو با گریه خالی کنی.بهترین کار. دارم جنگل واژگون رو میخونم.این دنیا چیه جدن.کی میدونه. دارم فکر میکنم اینجا خود واقعیمم و هیچکس  آدرس اینجارو نداره بنابر این هیچکس منو واقعن نمیشناسه. نشستم ده گیگ کنسرت و لایو دانلود کردم. پلاسیبو و بی ار ام سی و ردیوهد. یه فالو د کاپس بک هوم بود لایو اچ دی که بینظیره.بی نظیره.سرحالم میکنه قشنگ.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

تو کتابفروشی بودم یهو یه پدر خیلی معمولی و زحمتکش اومد. میخواست برای دخترش کتاب کادو بگیره فروشنده پرسید چه کتابایی خونده ، با یه حس و حالی گفت همه رو همه رو ،خیلی کتاب میخونه. گریهم گرفت یهو.یعنی قشنگ اشک تو چشمام جمع شد فقط سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.عصر هم موقع برگشت از دندونپزشکی ، اسنپی که سوار شدم ابی گذاشته بود.قصه عشقت باز تو نگامه...یه شب مستی باز سر رامه...یه نفس بیشتر فاصلهمون نیست....چه تب و تابی باز تو صدامه .....

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

موقعشه.بیا.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

جنگل واژگون رو بیست و هفتم تموم کردم. خواستم بنویسم نشد. گریه کردم. گلودرد هم گرفتم از بغضش. میخواستم سیگار بکشم گفتم ول کن دهنت بو گند میگیره. پسرعمو سومی حالمو پرسید و یهو شروع کردیم به حرف زدن و قرار شد آخر هفته همو ببینیم. میخوام خوشبخت و شاد و سلامت باشم. خیلی شاد و خوشبخت.خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

الان که یادداشت هارو خوندم دیدم  چیزی از دیدارم با سپیمهر ننوشتم و الان میگم که عالی بود.دلم میخواد بیشتر ببینمش و سعی میکنم به اندازه کافی خوب باشم. برای تولدم یه فرشته حمایت الهی داد و یه بسته شکلات هیجان انگیز که شکل صدفن. خیلی خوشحال بودم و الانم با نوشتن این کلمه ها احساس شادی میکنم. امیدوارم باهاش دوست بمونم. به همین خوبی. سال های زیاد و البته امیدوارم این آدم پاک و مهربون، خوشبخت و شاد باشه و لبخند فوقالعاده زیباش همیشه دیده بشه و چشم های براقش همیشه بدرخشه.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

به آرامی از غرب با لباسهای رنگا رنگ میرسدو از میان درختان کهنسال میگذردو شما در سکوتفقط تماشا میکنید با این فکر که بزودیاین دو جهان را ترک خواهیم کردیکی سوی بهشت میرودو دیگری غرق در زرق و برق زمینغروباز کنار شما میگذردچون نمیداند به کجا تعلق داریدبه راست یا چپ؟در برهوت ناامیدیدر این خانه ی تاریک و ساکتشاید ستاره ای دیده شوداز کنار شما میگذردمیداند حل این مشکل غیر ممکن استشمایی که در مسیر زندگی با ترس ایستاده ایگاهی به سمت بالا برای تعالیو گاهی همچون سنگبرای رسیدن به ناکجا آبادعجبحکایتی استزمانی هم چون سنگو زمانی بسان ستاره ای درخشانیادت باشددنیا همیشه به کام نیست

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

یه قسمت از همین شعر ریلکه بود که قبلن نوشته بودمش. همونجایی که میگه با لباس های رنگارنگ از غرب...خیلی خوشم میومد از این شعر. بعد داشتم فکر میکردم چه خوب میشه شعر هایی که دوست دارم و بنویسم بذارم تا یکی دیگه بخونه. صبح همون قسمت رو نوشته بودم تو جیبم گذاشته بودم که همراهم باشه. خواستم تو مترو جا بذارمش برای یکی دیگه ، فکر کردم شاید اونقدر که باید به زیباییش بها داده نشه. پشیمون شدم.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی